پاسخ : 

َ1۱

چیزی در لایه های پنهان واقعیت جابه جا میشود . 

 

زن رهگذر چهل و اندی تقویم دیواری را به بالای ستون چوبی ایوان خانه اش کوبانده و از میخ قدیمی آویزان کرده ، هر چهار فصل انرا تعویض کرده و تقویم جدیدی را جایگزین قبلی نموده ، او تنها وارث این خانه ی بزرگ و قدیمی ست .   

با آن همه رویای زیبایی که در سرش پرورانده بود و ان تعداد کثیر خواستگاران و ان ناز و نعمت فراوان در نوجوانی هرگز در بدترین کابوس هایش هم نمیدید که مجرد بماند و چنین تبدیل به پیردختری شود که هر روز مثل آدم کوکی از درب چوبی و قدیمی خانه خارج و مسیر مشخصی را تا به محل کارش پیاده روی کند و در انتهای ساعات کاری مجدد همان مسیر را تک و تنها و غرق در تماشای افراد تکراری و همیشگی و چهره های غم گرفته ی رهگذران به خلوت خانه باز گردد . هیچ اتفاقی در روزگارش رنگ و عطر طراوت نمیگیرد ، گویی تکرار پشت تکرار ‌ . و گذر سالهای پر تعداد . .

البته در ظاهر امر چنین به نظر میرسد که روزگارش دچار سکون شده ، گرنه او این روزها بی حجاب به محل کارش میرود و همین چند سال پیش بود که بخاطر مقوله ی حجاب در شهر آشوبی بپا شد و معترضین را به گلوله بستند و عده ای را گرفتند و بردند ، ولی او بی تفاوت بود و بی نظر ، و پس از گشایش ها و تغییر الگوی حجاب در سطح شهر ، او نیز بمرور گره ی روسری اش را شل تر کرد ، روز به روز شل تر تا عاقبت در نسیم سرد پاییزی بیخبر حجابش را باد برد و او به رنگ موی خودش و جلوه ی ان در چشمان رهگذران اندیشید .

به گمانش اگر رنگ شرابی کند موهای بلندش را ، ممکن است بختش باز شود . پس درنگ نکرد و مویش را شرابی کرد ‌ . 

پیردختر موی شرابی دیر زمانی ست که سجاده ی نمازش روی طاقچه ی خانه خاک می خورد ، در عوض این روزها او مشتاقانه به آسمان می نگرد ، گویی چشم انتظار فرود سفینه ای از موجودات فرازمینی باشد ، گویی بمرور باورش شده که موجوداتی غیر از این بشر دو پا در کائنات وجود دارد که هوشمند تر از انسان باشد ‌ . او شیفته ی مجله ی یوفو لوژیست شده و دیگر مجله ی خانواده سبز را نمیخرد . او دلش برای عطر قرمه سبزی های دوران کودکیه مادربزرگ تنگ شده اما مدت هاست بر سر مزارش فاتحه نمی خواند ، بلکه با جملاتی عجیب و غریب برای شادمانی روح متعالی امواتش دعای آمرزش و جاودانگی میکند و برایش اهمیتی ندارد که قبله کدام جهت است بلکه حواسش به قطب جنوب و منطقه ی آنتارتیکا‌ست . باور دارد در انجا چیزی پنهان شده ‌ . احتمالا درب ورود به جهان های موازی . 

او مرز بین واقعیت و رویا را فراموش کرده و بین انان می لغزد ، از وقایع حال استمراری در گریز از رویدادهای پیرامون ، خودش را در خیالات بی انتها غوطه ور ساخته . گویی که جهانش دستخوش تغییرات شگرف و جدیدی شده باشد . او اکثرا سکوت بر لب دارد ، ولی اگر کلامی به زبان بیاورد از موجودات هیبریدی و گونه های فرازمینی و رپتالین ها و خزنده های انسان نما سخن به میان میاورد ‌ .  

در عین حال و از سوی دیگر جهان دستخوش تحولات نوینی شده ‌ . سیاست های کلان در کنترل کشورها به سمت اجرایی شدنه نظم نوین جهانی پیش رفته و از نگاهه پیردختر موی شرابی قصه مان ، سیر پیوسته ی کائنات ، چرخش بی امان سحاوی و پیچش منظومه ء شمسی ، در مسیر راه شیری پیش نمیرود . به باورش بی شک رویدادی پنهان در جایی فراتر از اختیارات و اشراف وی روی داده است .

هر کسی ماجرا را از یکجایش تعریف و ثبت کرد ، برخی دیرتر پی برده و برخی پیشاپیش از ان اطلاع داشتند ،  

 

اما تمام پیش بینی ها مبتنی بر علوم خفیه و یا تفاسیر ستاره شناسی و اختر شناسی و ماوراطبیعه استوار بود و کمتر کسی به آن اعتنا میکرد ‌ .   

پیردختر موی شرابی بمرور آموخت که سکوت پیشه کند ، زیرا کسی دنیایش را باور نخواهد کرد ‌ . بلکه حتی به او خنده خواهند کرد و خواهتد پنداشت که وی دیوانه شده ‌ . 

 زیرا حرفهایش بی شباهت به هزیان نیستند ، درحالیکه تعدادی از افراد نخبه در علوم متافیزیک و یا مسلط بر شبهه‌ علم ، حتی مدعیان علوم لدونی از مدت ها قبل زمزمه هایی مبهم از وقوع تغییرات بنیادین سر داده بودند . ولی کمتر کسی توجه میکرد.

پیردختر مشتاقانه سمت تابستان و خسوف اخرین شب ان روزها را یک به یک گذراند ، زیرا او مدعی بود به محاسبات خودش اینبار قرار است ماه کاملا برنگ سرخگون در بیاید . 

همکاراتش زیر لب به طعنه لبخندی زدند ، او را خول پنداشته و بی اعتنا رد شدند . از این دست خبرهای غیر قابل باور را بسیار از او شنیده بودند ، اما هربار همان ادعا به وقوع پیوسته بود . و موجبات شگفتی همگان را فراهم ساخته بود ‌ اما کماکان کسی برای پیردختر اعتباری قائل نبود ‌ 

زیرا اکثرا به منبع و مرجع و گوینده ی ان ادعای عجیب توجه میکردند و خب اکثرا افراد غیر مسیول و فاقد سواد اکادمیک و دانشگاهی بودند . پس تمام هشدارها به خرافه پرستی و جهالت نسبت داده میشد .  

 

و اما پیردختر خودش هربار خبرها را حین عبور از سر چهار راه مکاییل و از دهان زن کوهلی و فالگیر شنیده بود و گاه نیز در مجله یوفولوژیست خوانده بود .  

 

  چه کسی باور خواهد کرد هشدارهای زن شلخته ی سر چهارراه را؟... همان طالع بین و کف بین که همواره یک نوزاد به کمر خودش بسته و با چهره ی دود گرفته و سیگار بر لب و خالکوبی های نقطه نقطه بر پیشانی ، پیوسته به رهگذران میگوید ؛ قمر از عقرب گریخت ، بیا فالت بگیروم.... تو بختت بلنده ولی راهت سخت ، خورشیدت از سقف اسمونت که بیفته سمت شرق ، نور جدیدی تابش از سر بگیره از غرب ، تو از اسب افتادی ولی نه از اصل ، مهتاب برات دو تا شه و خودت صاحب زَر . ان قدر ثروتمند بشی که بشی حاکم شرق ، .... 

 

خب پیردختر موی شرابی و رهگذر ، یک اسکناس می گذاشت کف دست اون زن و ته دلش لبخندی می نشست محو . توی دلش میگفت : میدونم که این زنیکه کف بین یک شیاد بود و زر مفت میزد ، چون هر روز صبح در مسیر محل کار اونو می بینم و به همه همین حرفها رو میگه . انگار چیز دیگری بلد نیست . خب هرکسی به طریقی بایستی نون رو در بیاره . اونم از این روش . چه میشه کرد !؟.. زندگیه دیگه .. گاه پشت به زین و گاهی زین به پشت . هی...... 

 

خبری در راه بود . خبر آمد اتشفشان خاموش سرزمین مجدد شروع به فعالیت نموده ، گویی ضحاک از اساطیر در قل و زنجیر در کوه به تقلا افتاده باشد ، مدتی بعد خشکسالی به دل سرزمین زد ، چشمه ها خشکیده ، رودخانه ها خاموش ، و سد آب بزرگ نیز فرو نشست ، تا بستر ان رسواگر ظالمان باشد . پیکرهای جوانان بی پناه و معصوم با دستانی بسته از پشت ، و همه چیز سوی رسوایی در شتاب شد . تغییری در راه است . 

پیردختر اعتنا نکرد ، مدل مویش را کمی تغییر داد . اینبار روحی جدید به وجودش دمیده شد و امیدوار که بلکه بختش باز شود ‌ .    

مدتی گذشت و پیوسته خبرهایی عجیب از ورود ستاره ای فرا منظومه ای و بین ستاره ای به حریم منظومه شمسی به گوش رسید . مدتی بعد دومین اتفاق مشابه ‌ . اسم اولین بازدید کننده و جسم مرموز را اوموآ‌ اوموآ نامیدند . چون توسط تلسکوپی اولین بار رصد شد که در جزیره ای وسط اقیانوس اطلس واقع بود و نام این شی ناشناس به معنای لغوی "بازدیدکننده و پیام آور" نهاده شد . در زبان بومیان ان جزیره اوموآ اوموا یعنی پیام آور ‌ . ان شی به وسعت چندین کیلومتر و با سرعت هشتاد کیلومتر بر ثانیه وارد منظومه شمسی شد ، و بر دور کمربند خورشیدی دور زده و در اوج ناباوری از خودش رفتارهای غیر معمول مانند تغییر سرعت ناگهانی و تغییر مسیر و حتی گاه تغییرات زاویه و جهت های معناداری بروز داد ‌ . دانشمندان ناسا اکثر غریب به یقین اعلام کردند که ان شی به هیچ وجه یک شهاب سنگ و یا جسم بی جان نبود و یقینن توسط حیات و علم هوشمندی بیگانه هدایت میشده .  

پیردختر ناامید و خسته از این انتظار بی پایان ، همچنان دچار اضطراب و توهمات آزار دهنده ، شب ها سایه های عجیبی در انتهای باغ خانه وارثی زمزمه هایی مبهم سر میدهند ، وحشت و ترس هربار به دخترک هچومی ناباورانه می اورد ‌ . او خسته از موی بلندش میشود . دلش را به دریا زده و به آرایشگاه میرود . مدل موی مصری مد نظرش است ولی اشتباه میگوید مدل موی کورنلی ، و او بی خبر از تفاوت این اشتباه ساده است . 

 

عاقبت با موی کوتاه همچون پسری که از سربازی فارغ شده به خانه باز میگردد . با خودش درون انعکاس آیینه دیواری بحثش میشود . سنگی به سر آیینه میکوبد ولی سرش شکسته و آیینه خونین میشود ‌ 

اینک گویی پسر بچه ای شیطنت کرده و حین بازیگوشی سرش را شکسته باشد نادم و پشیمان گریه سر داده و مدتی در کنج خلوت خانه خودش را زندانی کرد ...

کمی بعد پیر دختر قصه از درون محله ی قدیمی ساغر بسوی رودخانه ی زر پر شتاب بود ، غرق در افکارش شد ، حرفهایی که داخل آرایشگاه زنانه شنیده بود برایش جلب توجه نمود ‌  

طلسم ‌ فال قهوه . دعای مشکل گشا . و.....‌ 

آری مدل موی تاثیر چندانی ندارد در گشایش بخت . باید دست به کار شود .    

سر گذر از پل بازارچه ی قدیمی و چوبی زرجوب ، پیرزنی را میبیند که تکه کاغذی را با سلام و صلوات و دمیدن فوت به داخل رودخانه می اندازد .

و نگاهی مضطرب به اطراف و با قدم های خسته و کوتاه از انجا دور میشود ‌ . 

پیردختر از روی کنجکاوی به تعقیبش سمت پیچ و خم محله ی ضرب میرود . و جایی سمت کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی باغ هلو او را گم میکند .  

 

 

کمی گذشت و پیردختر مجله یوفولوژیست را مجدد خرید و محو در عالم هپروت شد ....

اینبار ولی دومین مورد رخ داد . ولی ساده و بی حاشیه تر . 

  گویی شهاب سنگی بین ستاره ای وارد منظومه شمسی شده باشد و بی جلب توجه در چرخشی پیوسته از ان خارج شده باشد . کمی بعد سومین مورد را تلسکوبی واقع در جزیره ای در وسط اقیانوس اطلس کاشف بعمل آورد و رصد کرد . از نگاهه پیردختر ولی این بار خیلی عجیب تر بود سه نور عجیب و دنباله ای که بشکل بلعکس پیشتر از خود ان شی در حرکت بود و نمی توان انرا با صفت و عنوان "دنباله دار" تلقی کرد ‌ . زیرا در جلوی ان شهاب سنگ عظیم و ۲۵ کیلومتری در حرکت بود . نکات عجیب این بازدید کننده ی بین ستاره ای انقدر زیاد بود که همگان پی بردند انسان در کائنات تنها نیست ‌ . دخترک در اخبار شنید که در اتفاقی عجیب بودجه ناسا حذف شد و ناسا تعطیل شده . اخبار های مبهم و راز آلود پیرامون جنس و نوع حرکت و تغییر سرعت و مسیر این ستاره و شاید سفینه بگوش میرسید . با سرعتی بالغ بر ۶۵ کیلومتر در ثانیه ، بر همه اشکار شد که خبری در راه است .     

مدتی گذشت و به‌ مرور 

پیردخترک در افکاری ناشناس و غریب غوطه ور شد . گاهی به خودش شک میکرد ، نکند دیوانه شده و خبر ندارد . دلش برای مادر و پدرش تنگ میشد و گونه هایش اشکین . در غمی جانکاه به خواب میرفت . ...

 

موی پیردختر کمی رشد کرده و اعتماد به نفسش باز گشته . 

در باور او ، همه چیز در تغییرات ژرف بسر میبرند . او خودش را نقطه ی ثقل کائنات می پندارد . 

  همان وقت از سال بود که 

 . شب هنگام اسمان به رنگ سرخگون در آمده و ستارگان یک به یک محو شدند و ستارگانی غریب و ناشناخته با شمایلی متفاوت در سقف آسمان سبز شدند ‌ . شب هنگام در اخرین قدم های گذر تابستان از شهر بود که ماه به رنگ خون و سرخگون در امد ‌ . وقایع انچنان پر شمار بود که فرصت برای اندیشیدن را میگرفت و یک به یک رخ میداد .

 

پیردختر تصمیمی جدید گرفت. قرار شد خودش دست به کار شود و خودش را از این تنهایی و ترشیدگی در بیاورد ، رویدادهای نجومی اما فرصت و مجالی برایش نمی گذاشت ، مانده بود که کدامین مورد را در اولویت قرار دهد ، دلش شوهر می خواست ولی اول مجله یوفولوژیست مهم تر بود . شاید هم نه... خودش هم نمیدانست . و بی خیال یافتن شوهر و شریک زندگی میشد و سرش را گرم میکرد با خواندن مجله .... 

لااقل هر مجله را بیست مرتبه مرور کرده بود . 

 

 طوفان خورشیدی بی سابقه ، سقوط ستاره ی قطبی از جای همیشگی ، تغییرات در الگوی مغناطیسی زمین ، خودکشی دست جمعی پرندگان با اقدام به خودکشی نهنگ ها در ساحل ، سخن گفتن و هجی واژه ها یک به یک و نامحسوس توسط گربه ها ، ارتقای سطح هوش در سگ ها ، تغییر ذائقه در جوجه مرغ ها و گوشت خواری انان . و ... و.‌.... موارد بسیاری که در گذر روزهای پر التهاب لابه لای روزمرگی ها گم میشد . 

 

"چیزی در لایه های پنهان واقعیت جابه جا میشود "

 

. خفقان همراستای سقوط ماه بر شهر حاکم میشود ، کسوف و خسوف های اخیر و سکوت عمیق ، پس از بارش بی امان نور و خورشید بر سطح شهر ، همه و همه پیش در آمدی بر تراژدی جدید بودند و هیچ کس پی نبرد که در پس سکوت ، طوفان شدید تغییرات در راه است .

تغییرات نرم و پیوسته رخ داد و بمرور خورشید در ااسمان کوچکتر شد ، عاقبت نیز در آخرین پنج شنبه ی پاییز ، خورشید انچنان ریز و دور از دسترس به نظر رسید که گویی برای ابدیت از منظومه ی شمسی رخت بربسته باشد ، اما همزمان در جهت مخالف نور و روشنایی ملایمی ظهور میکرد و به ابعادش افزوده میشد ، اینبار شی آسمانی و ستاره ای با شکل و شمایل عجیب و شبیه به ماده ای سیال و غیر منسجم که همواره درحال تغییر ظاهر و ابعاد بود ، در آسمان ظاهر شد ، گویی شوخی جدیدی باشد و سقف اسمان تبدیل به صفحه نمایش فیلمی علمی تخیلی گردیده و همواره رویدادهای دور از انتظار در ان رخ دهد . مردم شهر انچنان محو تماشای اسمان بودند که زندگی از فرم و روال خودش خارج شده و اکثریت درگیر شیوع شایعات شدند . رسانه های تصویری مختل و ماهواره ها یک به یک ناپدید شدند ،  

 پیردختر دیگر بر سر کار نمی رود زیرا با تکنولوژی های جدید و عصر ارتباطات و فناوری آشناتر از سابق شده . شیوه ی دورکاری و روش جدید بشکل انلاین و جازی از درون خانه ی وارثی و قدیمی در انتهای بن بست پدری ، به وظایف شغلی خودش میپردازد.  

 

این روزها  

دیگر اخبار قابل استناد نیست. توطئه ای در کار است.‌

اسناد سری و محرمانه فاش میشود . پرده از حقایق برداشته و باورهای پیشین سست تر از قبل شده . . مرز بین درست و غلط محو و پیکره ی اجتماع به لرزه افتاده ، فروپاشی نزدیک است .‌ 

.و پیردختر موی شرابی در مسیر همیشگی با شکل و شمایل متفاوت و اینبار بی مقنعه و بی چادر با موی آزاد در وزش نسیم صبحگاهی از سر چهار راه میگذرد ‌ .‌ زن کهلی و کف بین همچنان مشغول طالع بینی است و جملات تکراری را به زبان میاورد ،   

جملات در سر و افکارش پیچیده و تکرار میشود . حال او تمام روز را به جملات اندیشیده . . زن رمال چنین میگفت به یک رهگذر که ؛ 

 

      خورشید از شرق محو _ و نور سست و رقصان از غرب طلوع خواهد کرد ، برج قمر در نیش عقرب فرو خواهد رفت و شمال سمت جنوب و بلعکس خواهد شتافت . از این پس دیگر ، گربه ها محض رضای خدا با قصاب ها دوست میشوند ، کلاغ ها سر کلاس ریاضیات می نشینند و جبر و هندسه می خوانند ، قناری ها کلاس آواز را رها و بسوی خُمر رنگرزی خواهند رفت . ، و اما پیرمرد خرفت خواهد رفت . پسرک جامانده تاج بر سر و تن بر خاک خواهد شد . در سطح کلان اما مرز ها ناپدید و نظم نوین جهانی استوار میشود الا و بلا سرزمین های روس . دو قدرت بزرگ معامله ای میکنند پشت درب های بسته ، اوکراین داده میشود و ایران را گرو کشی میکنند ، سید نوک هرم هرچه کاشته بود و رشته بود پنبه میشود در زمانی کوتاه ، گویی باغ را سیل میبرد اما درختان دچار خشکسالی شوند ، هیچ عمل و عکس العملی با هم یکسان و مطالقت ندارند ‌ همگان دچار سرگیجه شده غیر از پیردختر موی شرابی ، 

 او پیشاپیش خودش را برای هر حادثه ای اماده ساخته ، و این روزها نیز از احتمال حملات غریب الوقوع سلفی ها و جهادی های تندروی پاکستانی و یا عرب هشدار میدهد ، جنگ های نیابتی ته کشیده و حتی سرزمین های دوست توسط دژمن همیشگی شخم زده شده است . نسل کشی ها رخ داده و کماکان سلزمان ملل ابراز نگرانی میکند و بس ‌ .

، نقطه ای از عبای واژه ی آقا که بیفته اون میشه آغا با غین . عین آغا محمد خان ، درب حمام منصوری رو گِل میگیرن به جرم خاطرات تلخ حاکم ، در اجتماع فساد اکثریت آرا و کرسی رو بدست خواهد آورد . 

 

 پیردختر رهگذر این حرفهای بی سر و ته را شنید و از کنارش عبور کرد ، اما گویی حرفهای ان طالع بین تغییرات کمی پیدا کرده بود ، و رنگ و بوی امورات جدیدی را گرفته بود . اینک بیشتر شبیه به سخنان یک دیوانه بود . 

 

تغییرات اقلیمی انچنان شدید خواهد بود که روزگار سرزمینی را دگرگون خواهد ساخت .   

پیردختر منشی شرکت آسانسور و بالابر است و با ده سال سابقه ی کاری همچنان نمی داند فرق اسانسور با بالابر چیست ‌ . 

و صرفا پاسخگوی مشتریان بصورت تلفنی و اینترنتی است ، او همچنان حقوقش را بشکل هفتگی میگیرد و بی آنکه واهمه ای داشته باشد با شاخه گلی در دست به خواستگاری رییس شرکت رفته ، و دلایلی آورده منطقی برای طرح این پیشنهاد ازدواج .

 

او پیش امده و میگوید :

   رییس درود ‌ . شما چون که حالتون خوب شد براتون گل اوردم . گل بشید ولی عمرتون کم نشه ، سایه تون پایدار ، بالای سرم ‌ . من فکر میکنم که شما هم دارید پیر پسر میشید ‌ . مثل خودم. نه.‌‌‌ .. خب من پیر دختر البته . رییس هر دوتامون داریم دیر میشیم . نه.‌.‌ ... یعنی پیر میشیم . و واسه ازدواج دیر میشه . میگم حالا که رنگ موی شرابی جواب نداد و من همچنان تنها موندم ، شب ها از ته باغ همش سایه ی درختها می افته روی ایوان ، و من میترسم از سکوت تنهایی های ناتمام زندگیم . شما هم مثل من عجیب و کمی دیوانه به نظر میرسید ‌ میگمااا ما شکل همیم . من خیال میکردم جراحی کردید ممکنه بمیرید ولی خب چون ستاره ی کاینات موازی در برج شمال و افلاک در سحاوی شکارچی دچار همدیسی و دگر جوشی در جوار سیاهچاله ی اعظم بود سبب شد من توی انعکاس تصویر ببینم شما رو در اینده ی دور . شلوارک پا داشتید و یه تتو هم یک وجب بالای زانو داشتید خیلی زیبا و شکل گل . خب شما توی خانه من و روی ایوان بودید و داشتید مجله یوفولوژیست ها رو پاره میکردید تا شیشه ها رو پاک کنید ، و بعد هم اشپزی کنید ‌ . منم داشتم مجله می خوندم .. خب میگم رییس شما چند سال کوچکتری از من . ولی عین خودم تنهایی . میگم من یه ظرف و قاشق چنگال اضافه دارم . میشه شما هم باشید تا شبها من از سایه ها نترسم ‌ . اخه خب گربه سیاهه ی من فوت شد . یعنی مردش . الان میتونید بیاید خونه مون . البته اول باید ازدواج آریایی بشیم ‌ 

 

مهمان هم دعوت میکنیم. شما به عمه خانم و شوهرشون بگو . منم به که..... خب کس خاصی مد نظرم نیست ‌ . 

مهریه هم که نمی خوام . ولی باید حقوقم رو زیاد کنید یکم.  

همین .